تبلیغات سه شنبه 18 فروردین 1388

نفس که می کشم ، با من نفس می کشد .
قدم که برمی دارم، قدم برمی دارد.اما وقتی که می خوابم،
بیدار می ماند تا خوابهایم را تماشا
کند.او مسئول آن است که خوابهایم را تعبیر کند.او فرشته من است، همان موکل
مهربان.اشک هایم را قطره قطره می نویسد.دعاهایم را یادداشت می کند.
چهارشنبه 3 مهر 1387
۱. مسواک زدن در حمام باعث درد دندان میشود! ـ (منبع: من لا یحضره الفقیه - جلد یک، ص. ۵۳)
۲. در ادرار ائمه آلودگی نیست! "لیس فی بول الائمه استخباث" ( منبع: انوار ولایه، ص. ۴۴۰ )
۳. خوردن آب در حالت ایستاده در شب باعث زردی میشود! "شرب الماء من قیام باللیل یورث ماء الاصفر" ( منبع: اصول کافی جلد ۶-ص۴۹۸ )
۴. نگاه کردن به آلت تناسلی زن باعث کوری میشود! "النظر الی فروج النساء یورث العمی" (منبع : من لا یحضره الفقیه -جلد ۳ ص۵۵۶ )
۵. آه اسم خداست! "آه اسم من اسماء الله الحسنی" (مستدرک الوسائل جلد ۲ ص۱۴۸)
۶. ملکی بنام خرقائیل هست که ۱۸ هزار بال دارد و بین هر بالش پنجاه سال زمان برای دیدن لازم است! "ان لله ملکا یقال خرقائیل له ثمانیه عشر الف جناح مابین جناح الی جناح خمس مائه عام" ( منبع : کتاب البرهان جلد، ۲ ص. ۳۲۷ )
۷. ملکی هست که اسمش منّت و همیشه بالای قبر امام حسین است ! ( الکافی جلد ۴ ص ۵۸۳)
۸. امام ده علامت دارد از جمله آنها ختنه شده بدنیا می آید!، با پا وبراحتی متولد میشود!، جنب نمیشود!، اگر بخوابد قلبش بیدار است، چشمش میخوابد ولی قلبش بیدار است!، همانطور که از...
جمعه 25 مرداد 1387
دوشنبه 23 اردیبهشت 1387

گستاخی و بیشرمی «ناصر پوپیرار» كه وجودش ننگی ابدی برای ایرانیان است و شعور و قلماش را یك جا به دشمنان این مرز پرگهر باخته و فروخته است، هر ایرانی آگاه و آزادهای را متأثر، و وادار به اعتراض و واكنش میكند. «ناصر پورپیرار» كسی است كه با انتشار زنجیرهای كتابها و یادداشتهایی، بدعت چركین اهانت و جسارت به تاریخ و هویت و مفاخر ایران بزرگ را بر جای نهاد و خوراكی مناسب را برای نشخوار محافل نژادپرست و وطنفروشی چون «پانتركیستها» و «پانعربیستها» فراهم ساخت.
پورپیرار كیست؟ گزافهگوییها و خیالبافیهای پورپیرار در مجموعه نوشتههایش، بر سه محور استوار است: ۱. تحسین و تقدیس اعراب ۲. وحشی و پلید توصیف كردن تاریخ و تمدن ایران باستان (اعم از دین زرتشت، و دودمانهای هخامنشی تا ساسانی) ۳. بدنام كردن مفاخر ملی و دانشمندان شهیر ایرانی؛ از فردوسی بزرگ تا روانشاد زرینكوب.
اما تلاش اصلی و عمدهی پورپیرار «نشان دادن توطئهی یهود در...
سه شنبه 20 فروردین 1387


دوشنبه 5 فروردین 1387
نوروز در آلمان حال و هوای خودش را دارد یعنی در واقع حال و هوای خاصی ندارد. هوا سرد است و ابری و بارانی و از بهار خبری نیست. تنها درمكان های ایرانی نوروز و حال وهوای خرید احساس می شود. مغازه های ایرانی از شیرینی ها و وسائل هفت سین پر شده اند. جشن هایی به این مناسبت برگزار می شود و دید و بازدید ها در میان خانواده ها رونق دارد. اول فروردین روز كار است و عده ای به مناسبت عید مرخصی گرفته اند.
در فروشگاه "ایران" در شهر كلن هفت سینی چیده شده است و سبزه هایی كه قرار است سفره هفت سین كسانی را كه فراموش كرده اند سبزه سبز كنند را رنگین كند.
صاحب فروشگاه " بهرام پور" كه سالهاست در كلن مغازه دارد می گوید: "امسال استقبال مردم از عید بیشتر است. آنها به نوعی با برگزاری این مراسم به مقابله با كسانی می روند كه مخالف برگزاری این روز هستند."
جوان ۲۰ ساله ای كه آمده است تا برای خانواد ه اش شیرینی عید بخرد تلاش می كند تا فارسی را...
یکشنبه 30 دی 1386

چارهای نداشتیم. همۀ ایرانیها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما كه سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما بهیاد نداریم. پس چه باید كرد؟ وقت هم نیست كه از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم كه مشكل را چگونه حل كنیم. یكی از دوستان گفت: اینها كه فارسی نمیدانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بكنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است. كسی نیست كه سرود ملی ما را بداند و اعتراض كند.
اشعار مختلفی كه از سعدی و حافظ میدانستیم، با هم تبادل كردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمیشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دكتر گنجی] گفتم: بچهها، عمو سبزیفروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و كوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزیفروش كه سرود نمیشود. گفتم: بچهها گوش كنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن كردم: «عمو سبزیفروش . . . بله. سبزی كمفروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله.»
فریاد شادی از بچهها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تكیۀ شعر روی كلمۀ «بله» بود كه همه با صدای بم و زیر میخواندیم. همۀ شعر را نمیدانستیم. با توافق همدیگر، «سرود ملی» به اینصورت تدوین شد:
عمو سبزیفروش! . . . بله.
سبزی كمفروش! . . . . بله.
سبزی خوب داری؟ . . بله.
خیلی خوب داری؟ . . . بله.
عمو سبزیفروش! . . . بله.
سیب كالك داری؟ . . . بله.
زالزالك داری؟ . . . . . بله.
سبزیت باریكه؟ . . . . . بله.
شبهات تاریكه؟ . . . . . بله.
عمو سبزیفروش! . . . بله.
دوشنبه 3 دی 1386

سه شنبه 13 آذر 1386

سلام خدا
خواهشی دارم ، امشب از عرش کبریایی ات پایین بیا
حرفها دارد این بنده حقیر که در خلقت خود نقشی نداشته و بی اراده بوده
آیا این مقدار حق می دهی به سخن بنده ات گوش کنی؟
مهربان
چشمانم توان نگاه های نامهربانان را ندارد ، پایین بیا تا مجبور نشوم سرم را بالا بگیرم
می خواهم وقتی با خدایم حرف می زنم سرم را بزیر اندازم!
اما درد دل من
بچه که بودم معنی اسمم را که پرسیدم به من گفتن : مهربانی
با همه بچگیم با کمی ناراحتی گفتم: همیشه هر چی کار سخته از من می خوان!
می خواستم ثابت کنم که اسمم را درست گذاشتن ، غذا که می خواستم بخورم به شکل آزار دهنده ای تعارف می کردم
مغرور و سر خوش از این همه مهربانی بودم ، غافل از این که تازه اول راهم !
بعدها فهمیدم اینطور نیست ولی درس تلخ محبت از همان تعارفات شروع شده بود .
ای بابا خدایا هنوز آن بالا نشسته ای؟
بیا اینجا هم مال خودت است، بیا قربانت شوم
بزرگتر که شدم بارها شدم حکایت آن کاسه داغ تر از آش
و از همین جا بود که شروع شد ، یعنی بعضی یاد گرفتن که از من استفاده کنند و وقتی من به آنها احتیاج داشتم رفتن !
به همین راحتی
و حالا سال هااز کودکی گذشته و به میان سالی نزدیک شدم و تنها هستم
تازه بعد از این همه سال فهمیدم مهربانی کار خوبی نیست ( البته خیلی وقت پیش از این فهمیده بودم ولی خودم را به آن راه می زدم )
ولی حالا وقتی همان کسانی که از همه وجود برایشان مایه گذاشتم به من گفتن تو زیادی محبت می کنی و بدون توقع این خوب نیست ! فهمیدم چقدر اشتباه کردم.
خدایا ، خدایا
یادت باشد آخرش پایین نیامدی
ای خدای ِ نزدیک تر از رگ گردن به من
آیا زندگی فنا شده ام را به من بر می گردانی؟
به ساعتم نگاهی می اندازم به وضوح جواب منفی ات را می شنوم.
پس خدایا ، خدایا دعایم را مستجاب کن...
با همه وجودم با همه تار و پودم با همه عشقی که به من آموختی برای اولین بار خودم را از قید مهر و محبت رها می کنم و عاجزانه برای کسانی که زندگیم را به نابودی کشاندند طلب کیفر می کنم.
اما خدایا یادت باشد
آخرش پیش بنده ات نیامدی ولی ممنون که گوش دادی
جمعه 9 آذر 1386
مصر در سال ۱۹۲۷ میلادی شاهد تولد كودكی بود كه هنوز ۱۴ سالش به سر نیامده بود كه قرائات سبعه و عشره (۱۴ گانه) را آموخت و آن چنان جذبه و كششی در صدایش وجود داشت كه به حق می توان صدای او را صدایی آسمانی توصیف كرد.
استاد عبدالباسط محمدعبدالصمد در سال ۱۹۲۷ میلادی، ۱۳۰۶ ه.ش در روستای المزاعزه یكی از توابع اَرمنت در استان قنا در مصر متولد شد، جدّ او استاد عبدالصمد بود كه در شمار مردان با تقوا و حافظان قرآن به شمار می رفت و پدربزرگِ مادری او استاد«جلیل ابو داود» صاحب مقام مشهور و معروف در شهر ارمنت بود اما پدرش استاد عبدالصمد یكی از مدرّسان حفظ و تجوید قرآن كریم بود كه كسوت لوكوموتیورانی داشت. دو برادر او محمود و عبدالحمید در آموزشگاه (مكتب) قرآن را حفظ می كردند و برادر كوچك آن ها عبدالباسط هم در سن ۶ سالگی به ایشان ملحق گردید.
این كودك با استعداد به مكتب استاد امیر در ارمنت ملحق شد و استاد به بهترین وجه از او استقبال كرد چرا كه آثار مهارت های قرآنی را (كه با شنیدنِ تلاوت قرآن در شب و روز و صبح و...
جمعه 11 آبان 1386
ماهی كوچیكه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی كوچیكه بارها و بارها به طرفش حمله می كرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای كه اونو از غذای مورد علاقش جدا می كرد.
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی كوچیك منصرف شد. او باور كرده بود كه رفتن به اون طرف اكواریوم و خوردن ماهی كوچیكه كار غیر ممكنیه.
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز كرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی كوچیكه حمله نكرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اكواریوم نگذاشت.
میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار كه شكستنش از شكستن هر دیوار واقعی سخت تر بود.
اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی.
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو كنیم، كلی دیوار شیشه ای پیدا می كنیم كه نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.
جمعه 4 آبان 1386
سه شنبه 24 مهر 1386

دوشنبه 23 مهر 1386
جمعه 23 شهریور 1386
از عرش صدای ربنا می آید آوای خوش خدا خدا می آید فریاد که درهای بهشت باز کنید مهمان خدا سوی خدا می آید حلول ماه ضیافت الهی مبارک
شنبه 17 شهریور 1386
مهر ایران عزیز
ضمن عرض تسلیت به مناسبت عروج روح والای پدر بزرگ شریفت ، همراهانت را در غم خود شریک بدان .
کوتاهی ما را به بزرگواری خود ببخش ...
زندگی عرصه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ...
سه شنبه 6 شهریور 1386

یکشنبه 20 خرداد 1386

باغهای چای
یک کارشناس محیط زیست گیلان می گوید: "باغهای چای پرداخت كه...
سه شنبه 25 اردیبهشت 1386
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386
